تبلیغات
مطالب زیبا و پر محتوا
مطالب زیبا و پر محتوا
با خدا باش تا دنیا برای تو باشد 
خبرنامه
نظر سنجی
شما خواهان چه مطالبی در وبلاگ هستید؟





دوستان
خبر نامه

برای عضویت در خبرنامه

بر روی لینک زیر کلیک

نمایید:

"عضویت در خبر نامه"

Delivered by FeedBurner



اتاق گفتگو

پروردگارا 

             

داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم

                            

چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.

    

 

یادم باشد حرفی نزنم به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم دل کسی بلرزد
خطی ننویسم آزار دهد کسی را
که تنها دل من ؛ دل نیست

 


 




طبقه بندی: پدر، مادر، شعر، عکس، عشق، مناجات، داستان کوتاه، مطالب زیبا، داستان واقعی، مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان کوتاه و پند آموز، داستانک، داستان احساسی و غمگین، مطالب جالب، مطالب خواندنی،
[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 02:56 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
نظرات
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/58/171879/matalebe2/piano.matalebeziba.ir.jpg

من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم، عاشق یه دختر لاغر و قدبلند که عینک ته استکانی میزد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود.
اون هر روز به خونه پیرزن همسایه میومد تا پیانو یاد بگیره، از قضا زنگ خونه پیرزن خراب بود و معشوقه دوران کودکی من زنگ خونه مارو میزد، منم هر روز با یه دست لباس اتو کشیده میرفتم پایین و درو واسش باز میکردم، اونم میگفت: ممنون عزیزم. لعنتی چقدر تو دل برو میگفت عزیزم!
 پیرزن همسایه چندماهی داشت آهنگ « دریاچه قو» چایکوفسکی رو بهش یاد میداد خوشبختانه به اندازه کافی بی استعداد بود تا نتونه آهنگ رو بزنه، بهرحال تمرین رو بی استعدادیش چربید و داشت کم کم یاد میگرفت...
اما پشت دیوار، حال و روز من چندان تعریفی نداشت، چون میدونستم پیرزن همسایه فقط بلده همین آهنگ رو یاد بده و بعد از این کلاس تمام میشه...
واسه همین دست بکار شدم و یه روز با سادیسمی تمام یواشکی ده صفحه از نت های آهنگ رو کش رفتم و نت هارو جابجا کردم و دوباره سرجاش گذاشتم روز بعد و روزهای بعد دختره اومد و شروع کرد به نواختن دریاچه قو، شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار میزدن، پیرزن جیغ میکشید و روح چایکوفسکی هم توی گور می لرزید
تنها کسی که لذت می برد من بودم، پیرزن چون هوش و حواس درست حسابی نداشت متوجه نشد.
همه چیز خوب بود هرروز صدای زنگ در و ممنون عزیزم های هرروز و صدای بد پیانو...
 تا اینکه یه روز پیرزن مُرد! فکرکنم دق کرد، بعد از اون دیگه اون دختررو ندیدم تا بیست سال بعد، فهمیدم توی شهر کنسرت تکنوازی پیانو گذاشته...
یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش اما دیگه لاغر نبود
! عینکی هم نبود! تمام آهنگارو با تسلط کامل زد تا رسید به آهنگ آخر، دیدم همون برگه های نت تقلبی رو گذاشت روی پیانو، اینبار علاوه بر روح چایکوفسکی و روح پیرزنه، تن خودمم داشت میلرزید، دریاچه قو رو به مضحکی هرچه تمام اجرا کرد، وقتی تموم شد سالن رفت روی هوا از صدای تشویقها.
از جاش بلند شد تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت اما اسم آهنگ دریاچه قو نبود...
!
اسمش شده بود:
« وقتی که یک پسر بچه عاشق می شود »



طبقه بندی: داستان کوتاه، مطالب زیبا،
برچسب ها: داستان، مطالب زیبا، داستان واقعی، داستان احساسی، نت و پیانو، پسر و دختر، پسر بچه عاشق،
[ یکشنبه 20 دی 1394 ] [ 11:50 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

تو لیست خرید برای همسرم نوشته بودم یک و نیم کیلو سبزی خوردن!
همسرم آمد، بدوبدو خریدها را خانه گذاشت و رفت که به کارش برسد...
 وسایل را که باز میکردم سبزی ها را دیدم! یک و نیم کیلو نبود! از این بسته های کوچک آماده سوپری بود که مهمانی من را جواب نمی داد.
 حسابی جا خوردم! چرا اینطوری گرفته خب؟! بعد با خودم حرف زدم که بی خیال کمتر میگذارم سر سفره.
سلفون رویش را که باز کردم بوی سبزی پلاسیده آمد! بله، تره ها پلاسیده بود و آب زردش از سوراخ سلفون، نایلون خرید را هم خیس کرده بود.
 در بهت و عصبانیت ماندم، از دست همسری که همه خریدهایش اینطوری است. به جای یک و نیم کیلو میرود سبزی سوپری میخرد و بوی پلاسیدگی اش را که نمی فهمد، از شکل سبزی ها هم متوجه نمی شود! یک لحظه خواستم همان جا گوشی تلفن را بردارم زنگ بزنم به همسر که حالا وسط این کارها من از کجا بروم سبزی خوردن بخرم؟! و یک دعوای بزرگ راه بیاندازم.
 ولی بی خیال شدم، توی ذهنم کمی جیغ و داد کردم و بعد همان طور که با خودم همه نمونه های خریدهای مشابه این را مرور میکردم ، فکر کردم شب که آمد یک تذکر درست و حسابی میدهم.
بعد به خودم گفتم: خوب شد زنگ نزدی! شب که آمد هم نرم تر صحبت کن...
 رفتم سراغ بقیه کارها و نیم ساعت بعد به این نتیجه رسیدم که اصلا اتفاق مهمی نیفتاده!ارزش ندارد همسرم را به خاطرش سرزنش و غرغر کنم، ارزش ندارد درباره اش صحبت کنم حالا! مگر چه شده؟! یک خرید اشتباهی، همین. 
دم غروب، همین منی که میخواست گوشی تلفن را بردارد و آسمان و زمین را به هم بریزد که چرا سبزی پلاسیده خریدی؟؟؟ آرام گفتم :
راستی ها سبزی هاش پلاسیده بود! یادمون باشه از این به بعد خواستیم سبزی سوپری بخریم فقط تاریخ اون روز باشه. 
تمام. 
همسرم هم در ادامه گفت: آره عزیزم میخواستم از سبزی فروشی بخرم، بعد گفتم تو امروز خیلی کار داری و خسته ﻣﻴﺸﻲ، دیگه نخواستم سبزی هم پاک کنی.

آن شب سر سفره سبزی خوردن نگذاشتم و هیچ اتفاق عجیب و غریبی هم نیفتاد، مکث را تمرین و ﺑﻪ همسرم عاشقانه تر نگاه میکردم و فهمیدم اگر آن موقع زنگ میزدم امکان داشت روز قشنگم تبدیل بشه به یک هفته قهر.



طبقه بندی: داستان کوتاه، مطالب زیبا، داستان واقعی، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: مطالب زیبا، مکث را تمرین کردم، داستان واقعی و زیبا، داستان زیبا و پرمحتوا، مطالب زیبا و پرمحتوا، سبزی پاک کردن، لیست خرید،
[ جمعه 8 آبان 1394 ] [ 10:43 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/58/171879/matalebeziba/Cute.matalebeziba.ir.jpg

یعنی می شود روزی بیایی،
آرام دستانم را بگیری
و
با بوسه ای سد کنی هزار بغض نشکسته ام
و

زمین و زمان را دوباره به خنده هایم آشنا کنی؟
یعنی می شود بیایی
 در شب های دلگیری

مرا به بهشت زیبای آغوشت مهمان کنی
و این بنده نوازی زیبای تو مصادف شود با
 جان دادن دوباره من در آغوشت ؟

یعنی می شود روزی بیایی و فقط باشی
اینجا،
 در کنارم ؟
 یعنی می شود ... ؟


(مهرداد حبیبی)




طبقه بندی: عشق، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: عشق، مطالب زیبا، مطالب زیبا و پرمحتوا، بنده نوازی، بوسه و آغوش، شب های دلگیری،
[ چهارشنبه 29 مهر 1394 ] [ 11:06 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/58/171879/matalebe2/Love.forever.matalebeziba.ir.jpg

هیچ چیز بهتر از این نیست،
در دنیایی که عشق با دروغ عجین شده
مهربانی دستانی که همواره محبت می آموزد
و نگاهی که دلت را با شمع امید شلعه ور می سازد
هیچ چیز بهتر از این نیست،
در لحظه های پریشانی، یک تورا داشتن
که فقط خاطرت را می خواهد
هیچ چیز بهتر از این نیست،
نفست، چشمانت، لبخندت، عشقت...
هیچ چیز و هیچ چیز برای من بهتر از این نیست
یک تو را داشتن که به کل دنیا می ارزد

(مهرداد حبیبی)






طبقه بندی: مطالب زیبا، مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: عشق، مطالب زیبا، هیچ چیز، دروغ، مهربانی، مطالب زیبا و پرمحتوا، خاطرت،
[ یکشنبه 15 شهریور 1394 ] [ 01:28 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/58/171879/matalebeziba/huge.matalebeziba.ir.jpg

بعد رفتنت از خدا خواستم
فراموشی بگیرم
شاید از غصه ها جدا گردم
و
اجابت شد!
حال
گاهی می روم
چای می ریزم
و می نشینم همان جای همیشگی
برای سرکشیدن خستگی ها،
نگاهم می افتد
به دو استکان چایی که پشت
این حواس پرتی
برای تو و خودم
ریخته ام!
و
تو نمیدانی
که
این فراموشی لعنتی
هر روز چطور
می کـُشـَدم
(مهرداد حبیبی)



طبقه بندی: عشق، غمگین، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: غمگین، مطالب زیبا، فراموشی، چای، جای همیشگی، استکان چای، مطالب زیبا و پرمحتوا،
[ چهارشنبه 21 مرداد 1394 ] [ 11:20 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]


از کویر آمده ام؛

چشمم از خاطره ی ریگ پُر است؛

ابر من باش و دلم را بتکان ...



طبقه بندی: مطالب زیبا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: مطالب پر محتوا، کویر، خاطره ی ریگ، ابر، دلم، بتکان،
[ شنبه 10 مرداد 1394 ] [ 09:37 ق.ظ ] [ بـرفی ]
http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/58/171879/matalebe2/images.jpg

وقتی از دست نامهربانی هایم دلخوری
 این خشم را نادیده بگیر
بیا و تو سکوت کن
تا بین مان بهم نریزد
نشنیده بگیر و بحث نکن...
این دل سرکش من
گاهی
دیوانگی می کند
و آخر سر
خودش
به زانو می افتد،
التماس می کند
تا ببخشی...

(مهرداد حبیبی)



طبقه بندی: مطالب زیبا و پر محتوا، غمگین،
برچسب ها: غمگین، مطالب زیبا، دل سرکش، نامهربانی، خشم، التماس، دیوانگی،
[ جمعه 2 مرداد 1394 ] [ 10:52 ق.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
matalebeziba.ir


راه میروم


و شهر

زیر پاهایم تمام میشود!

تو…

هیچ کجا نیستی…




طبقه بندی: غمگین، مطالب زیبا،
برچسب ها: مطالب زیبا، مطالب زیبا و پر محتوا، شهر، تمام میشود، تو، هیچ کجا،
[ یکشنبه 28 تیر 1394 ] [ 08:39 ب.ظ ] [ بـرفی ]
matalebeziba.ir


  لحظـہ ها مــی گــذرد ،

  آنچـہ بگذشت نمی آیــد باز


 قصـہ ای هست ڪـہ هرگز دیــگر،


  نتواند شد آغــاز ...


"سهراب سپهری"




طبقه بندی: شعر، مطالب زیبا، مطالب پر محتوا،
برچسب ها: سهراب سپهری، شعر، لحظه ها، قصه ای، هرگز، آغاز،
[ دوشنبه 22 تیر 1394 ] [ 10:11 ب.ظ ] [ بـرفی ]


http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/58/171879/matalebe2/drowning2.matalebeziba.ir.jpg

تمام شوقم این بود

رودها را یکی پس از دیگری کنار بگذارم

و به دریا برسم

 به تو

 به عمق یک آبی بیکران

به دنبال آرامش

امــا

برایم شدی همام طوفان ناخواسته

همان طوفانی که نه راه پس میگذارد

و نه را پیش

در تو غرق شدم

و خیره به نوری که در طی فرو رفتنم

به اعماق بی کسی از من دورتر و دورتر میشد...

حال

بگذار موج، این جسم بی جان

را به ساحل ببرد...

چـرا

نامهربانی می کنی؟!

 

(مهرداد حبیبی)




[ دوشنبه 15 تیر 1394 ] [ 09:10 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 33 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ


ضمن عرض درود و خوش آمدگویی خدمت شما عزیزان
امیدوارم از مطالب وبلاگ رضایت داشته باشید.
و
در صورت تمایل از ارسال مطالب به ایمیل شما، لطفا در خبرنامه عضو شوید.
با تشکر

Telegram: mehrdadhabibi

۩۞۩ஜ۞۩ஜஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜஜ۩


,•’``’•,•’``’•,
.’•,`’•,*,•’`,•’
....`’•,,•’`


✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿
┊   ┊┊   ┊┊ ✿
┊   ┊┊  ✿✿
┊   ┊┊  
┊   ✿✿




*      *   ★     ★  ♡ 
 ★ ★   ☆  ★ *
  ♡      ★  *  ★   * ☆

موزیک

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
آخرین بروز رسانی :