مطالب زیبا و پر محتوا
با خدا باش تا دنیا برای تو باشد 
خبرنامه
نظر سنجی
شما خواهان چه مطالبی در وبلاگ هستید؟





دوستان
خبر نامه

برای عضویت در خبرنامه

بر روی لینک زیر کلیک

نمایید:

"عضویت در خبر نامه"

Delivered by FeedBurner



اتاق گفتگو

پروردگارا 

             

داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم

                            

چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.

    

 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
که تنها دل من ؛ دل نیست

 



مطالب زیبا را در فیس بوک دنبال کنید 


 




طبقه بندی: پدر، مادر، شعر، عکس، عشق، مناجات، داستان کوتاه، مطالب زیبا، داستان واقعی، مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان کوتاه و پند آموز، داستانک، داستان احساسی و غمگین، مطالب جالب، مطالب خواندنی،
[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 02:56 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
نظرات

             http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/58/171879/mataleb1/saretan.matalebeziba.ir.jpg

دخترک اهل یکی از روستاهای زمین خدا بود ...! شانزده سال بیشتر نداشت که به خانه بخت رفت
 چندی نگذشت بخت از او روی برگرداند و جای خود را به بدبختی سپرد !

" سرطان " سراغش آمده بود و اینبار قرعه بی رحمی این عالم به نام او افتاده بود ...
انگار زخم های پر درد این بیماری بر پیکر نحیف این دختر کافی نبود که نخاع را درگیر و زمین گیر شدنش را هم به همراه آورد...

 شوهرش که دیگر توان نگهداری او را نداشت طلاقش داد و به خانه بازگرداند ...
تنها سرمایه پدر ، دو گاو چند گوسفند بود که آن را هم به چوب حراج برای پس گرفتن دلبندش از دنیا زده بود ...
صدای پدر میلرزید ، کمرش خم شده بود و حتی نای حرف زدن را هم نداشت
می گفت دخترش هم اکنون نیاز به بستری شدن در بیمارستان دارد و اما افسوس حتی هزینه سرویس آمدن به شهر را ندارم !
پدر چه باید می کرد وقتی که هزینه های درمان ، کابوس نفس گیر شب هایش شده بود ؟!
 توان چه کاری داشت وقتی که دخترش ذره ذره در جلو دیدگانش ذوب می شد ؟!
صبر و شرمندگی تا چه حد وقتی که سفره خالی را در مقایل فرزندش نظاره می کرد ؟!
آه ای دنیا قدری مهربان تر باشد ! بگذار باران نَگِریَم این بی رحمی ها را  !

 گذشت و گذشت و آخرِ کار دست های مهربان برای کمک و همدردی بسویش دراز شد ولی دیگر اجل مهلت از او گرفته بود.

ای دختر معصوم، جای خالی تو و شیطنت هایت پشت میز مدرسه همیشه احساس خواهد شد ولی تو آرام بخواب ...

 
*
*

دوستان عزیزم داستان واقعی و مستند است .
تصویر هم متعلق به همان دخترک شانزده ساله است.
کاش این قصه های پُر دردی که دیده نمی شود هم مورد توجه قرار گیرد .




طبقه بندی: داستان کوتاه، داستان واقعی، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: مطالب زیبا، داستان واقعی، داستان دختر روستایی، داستان سرطان، دختر شانزده ساله، هزینه درمان، دست های مهربان،
[ جمعه 7 آذر 1393 ] [ 02:25 ق.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/58/171879/mataleb1/khoda.matalebeziba.ir.jpg

گاهی که دلگیر می شوم از دنیایم
تنها مَحرم دلم خداست و بس ...
از او یاری می جویم برای مَرحم دلم
که اوست دهنده ی بی منت ...
 
(برفی)




طبقه بندی: مطالب زیبا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: دلگیر، دنیایم، مرحم دلم، خدا، یاری، بی منت، مطالب زیبا،
[ دوشنبه 3 آذر 1393 ] [ 06:56 ب.ظ ] [ بـرفی ]
matalebeziba.ir


 گاهی دلت از سن و سالت می گیرد

میخواهی کودک باشی

کودک به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد

و آسوده اشک می ریزد

بزرگ که باشی

باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی...




طبقه بندی: مطالب زیبا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: مطالب پر محتوا، سن و سالت، کودک، پناه، اشک، بغض های،
[ دوشنبه 26 آبان 1393 ] [ 08:38 ب.ظ ] [ بـرفی ]
http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/58/171879/mataleb1/bus.jpg

مردی به همراه دو کودکش داخل اتوبوس بودند.
بچه ها شیطنت و سر و صدا می کردند و مرد هم در فکر فرو رفته بود.
مردم با هم پچ پچ می کردند و می گفتند عجب پدر بی ملاحظه ایست و بچه هایش را آرام نمی کند!
بالاخره یک نفر بلند شد و به مرد گفت: چرا بچه هایت را آرام نمیکنی ؟
مرد گفت الان از بیمارستان می آییم و مادر بچه هایم فوت کرده.
در فکرم که چطور این خبر را به بچه ها بدهم !
در این لحظه بود که مردم بجای غر و لند ، شروع به بازی کردن با بچه ها و سرگرم کردنشان شدند و مرد باز در غصه هایش غرق شد.


نکته: هیچگاه بدون درک شرایط دیگران ، در مورد آنها قضاوت نکنیم.




طبقه بندی: داستان کوتاه، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: قضاوت، پدر و دو کودک، اتوبوس، فوت مادر، قضاوت مردم، درک شرایط، پیش داوری،
[ سه شنبه 20 آبان 1393 ] [ 11:56 ق.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

matalebeziba.ir

اینــــــجا زمیــن اســـت


زمین گـــــرد است


تویی که مـــرا دور زدی


فــــردا به خودم خواهــی رسیــــد


حــال و روزت دیـــــدنی نه سرود نیــست ...






طبقه بندی: عشق، مطالب زیبا، مطالب پر محتوا،
برچسب ها: مطالب زیبا و پر محتوا، زمین، دور زدی، خواهی رسید، سرود نیست،
[ شنبه 17 آبان 1393 ] [ 12:45 ق.ظ ] [ بـرفی ]

matalebeziba.ir


برای همه "خوب" باش


آنکهــــ فهمید ،

همیشه در کنارت و به یادت خواهد بود

و آنکهــــ نفهمید ،

روزی دلش برای تمام خوبیــــهایت "تنگ" می شود.



طبقه بندی: مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: مطالب زیبا، خوب باش، در کنارت، دلش، تمام خوبیهایت،
[ شنبه 10 آبان 1393 ] [ 12:43 ب.ظ ] [ بـرفی ]
matalebeziba.ir


تو مرا یاد کنی یا نکنی

باورت گر بشود ، گر نشود

حرفی نیست

اما ...

نفسم می گیرد

در هوایی که نفس های تو نیست !


"سهراب سپهری"




طبقه بندی: شعر، مطالب زیبا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: مطالب زیبا، شعر زیبا، یاد کنی، باورت، نفسم می گیرد، در هوایی که،
[ دوشنبه 5 آبان 1393 ] [ 09:08 ق.ظ ] [ بـرفی ]
http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/58/171879/mataleb1/asid.matalebeziba.ir.jpg http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/58/171879/mataleb1/madrese.matalebeziba.ir.jpg  

http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/58/171879/mataleb1/asid1.matalebeziba.ir.jpg http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/58/171879/mataleb1/madrese1.matalebeziba.ir.jpg
میخواهم از دردی بنویسم که سوزانده چهره یک ملت را ...
اما چگونه !؟
چگونه این دردها را به قلم بیاورم وقتی می دانم تنها نمک به زخم های عمیق و کهنه این مردمان میزنم ...!؟
چگونه داغ دل هایی را تازه کنم که عادت کرده اند به هرچه درد
و فقط
به کاغذ سیاه سرنوشت اضافه میکنن  " این نیز بگذرد " !؟
کاش می شد واژه جهالت را حذف کرد از صحنه این روزگار
تا نااهلان نسوزانند دل هایی که حتی،
خوشبختی فرداهایشان را در رویا می بافند ...
 
(مهرداد حبیبی)



طبقه بندی: مطالب زیبا، مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: مطالب زیبا، اسید پاشی، سوزاندن، قلم، زخم های عمیق، جهالت، صحنه روزگار،
[ پنجشنبه 1 آبان 1393 ] [ 04:56 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

matalebeziba.ir


بعضی وقت ها سکوت میکنی


چون اینقدر رنجیدی که نمیخوای حرف بزنی


بعضی وقت ها سکوت میکنی


چون واقعا حرفی واسه گفتن نداری


گاهی سکوت یه اعتراضه


گاهی هم انتظار...




طبقه بندی: مطالب زیبا، مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: مطالب زیبا، سکوت، اعتراض، گاهی، انتظار، بعضی وقت ها،
[ سه شنبه 29 مهر 1393 ] [ 08:33 ق.ظ ] [ بـرفی ]
  http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/58/171879/mataleb1/rainy.matalebeziba.ir.jpg

هوا بدجورى طوفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى از سرما مچاله شده بودند...
هر دو لباس‌هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى‌لرزیدند
پسرک پرسید: «ببخشین خانم! کاغذ باطله دارین» کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمکی کنم.
مى‌خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى‌هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود.

گفتم: بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.
آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهای شان را گرم کنند، بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آن ها دادم و مشغول کار خودم شدم.
زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد، بعد پرسید: ببخشین خانم! شما پولدارین؟
نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: من اوه نه!
دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى گذاشت و گفت: آخه رنگ فنجون و نعلبکى‌اش به هم مى خوره.
آن ها درحالى که بسته‌هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند ...

فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن‌ها دقت کردم،
بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم.
سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه این ها به هم مى آمدند.
صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم، لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم.
مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

*
*

با دلبستن به دلخوشی های زندگی، می توان برای فردای بهتر تلاش کرد





طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: مطالب زیبا، آدم ثروتمند، پسر و دختر، شیرکاکائو، دختر کوچولو، فردای بهتر، هوای طوفانی بارانی،
[ شنبه 26 مهر 1393 ] [ 08:58 ق.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 29 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ



ضمن عرض درود و خوش آمدگویی خدمت شما عزیزان
امیدوارم از مطالب وبلاگ رضایت داشته باشید.
و
در صورت تمایل از ارسال مطالب به ایمیل شما، لطفا در خبرنامه عضو شوید.
با تشکر

۩۞۩ஜ۞۩ஜஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜஜ۩


,•’``’•,•’``’•,
.’•,`’•,*,•’`,•’
....`’•,,•’`


✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿
┊   ┊┊   ┊┊ ✿
┊   ┊┊  ✿✿
┊   ┊┊  
┊   ✿✿




*      *   ★     ★  ♡ 
 ★ ★   ☆  ★ *
  ♡      ★  *  ★   * ☆

موزیک

"

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
آخرین بروز رسانی :